تبليغاتX
شعر

شعر

با عرض سلامبه وب لاگ لیلی. مجنون خوش آمدین     سال خوشی را برای شما آرزومندیم    

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

نظر

   اگه نظر ندی و بری


حلالت که نمیکنم هیچ   آرزو میکنم کچل بشی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

غم عشق

از غم عشق جه مي بايد كرد؟!
مي توان كريه جانسوزي كرد, مي توان قصه نوشت , مي توان شعر سرود
مي توان از غم عشق ماتم داشت , به دمي ديدار مي توان راضي شد و به تمناي نكاهي , ميتوان
تشنه ي جانبازي شد.
از غم عشق جه مي بايد كرد؟
در خم و بيج و خم جنكل كيسوي عزيز مي توان راه كشود ,
دورادور , مي توان با او بود
مي توان مست شد از عطر غرور , مي توان دل خوش كرد به كلامي كه شنيد و به كذركاه رسيد ,
به كذركاه تباهي ,جنون
مي توان از دو خط نامه سرد , داغ شد و شعله كشيد ,
از جهنم كذري كرد و از أتش فرياد زد ,از غم عشق جه مي بايد كرد؟!
مي توان كريه جانسوزي كرد, مي توان قصه نوشت , مي توان شعر سرود
مي توان از غم عشق ماتم داشت , به دمي ديدار مي توان راضي شد و به تمناي نكاهي , ميتوان
تشنه ي جانبازي شد.
از غم عشق جه مي بايد كرد؟
در خم و بيج و خم جنكل كيسوي عزيز مي توان راه كشود ,
دورادور , مي توان با او بود
مي توان مست شد از عطر غرور , مي توان دل خوش كرد به كلامي كه شنيد و به كذركاه رسيد ,
به كذركاه تباهي ,جنون
مي توان از دو خط نامه سرد , داغ شد و شعله كشيد ,
از جهنم كذري كرد و از أتش فرياد زد ,
فرياد.
مي توان رفت در أن ستاره هاي جشم تو ,
مي توان نيست شد و هيج نديد جز دو نقطه سياه ,
مي توان خود را ديد و لحظه اي غربت خود را حس كرد و در أن مرز جه غريبانه جان داد"
از غم عشق جه مي بايد كرد؟
من نمي دانم , بي هيج , تو بكو
تشنه ام تشنه ترين تشنه ها , از أتشي مي سوزم
"تو بكو
فرياد.
مي توان رفت در أن ستاره هاي جشم تو ,
مي توان نيست شد و هيج نديد جز دو نقطه سياه ,
مي توان خود را ديد و لحظه اي غربت خود را حس كرد و در أن مرز جه غريبانه جان داد"
از غم عشق جه مي بايد كرد؟
من نمي دانم , بي هيج , تو بكو
تشنه ام تشنه ترين تشنه ها , از أتشي مي سوزم
"تو بكو
+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

یادمه

یادمه اولین روز گونه هامو تر کردی

     وقتی دیدی دیوونم حرفامو باور کردی

          خیالت راحت شد که بی تو میمیرم

              محبتو از اون وقت کمتر و کمتر کردی

                    گفته بودی با منی حتی اگه نباشم

                         کلاغ خبر میاره شبو با کی سر کردی

                             تو دوسم نداشتی این از چشمات می بارید

                                 نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردی

                                        از هر جا می گذشتی گل به پاهات می ریختم

                                              تو به جاش تو قلبم هزار تا خنجر کردی

                                                    عزیز بودی فراوون زجرم دادی چه اسون

                                              وجودتو با زجر واسم عزیزتر کردی

                                        به یادت نمونده تو اون غروب پاییز

                                  پیش هزار تا شاهد دستم انگشتر کردی؟

                              چه روزایی که شونه ام پناه اشکات شد

                         رو زانوهای خستم خستگی رو در کردی

                     انگار خوشی نمی خواست من مزه شو بفهمم

               یه روز که گل می دادم نداده پرپر کردی

           چیزی نبود تا اون روز اروم بودیم و خوشبخت

        تمام این کارا رو اون روز اخر کردی

    پس نذرامون چی میشه ؟حتما به یادت نیست

واسه ضریح اقا نذر کبوتر کردی

    حق با تو بود من کجا تو کجا و تقدیر

         میوه ی خوشبختی رو همیشه نوبر کردی

             من کهچیزی نگفتم که دلت گرفته

                 این اولین باره که تو با من قهر کردی

                     همون کلاغه میگفت یه جا تو رو دیده 

                          انگشترو تو دست یه کس بهتر کردی

                              من که پسش ندادم دادم به همسایه تون

                                  گفتم دیگه درست نیست تو منو ترک کردی

                                        یه چیزی می نویسم خدا منو ببخشه

                                            اگه یه وقت بهم خورد منتظرم برگردی!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

دل من برايت تنگ شده

دل من برايت تنگ شده نازنين ...

اين جمله امروز چقدر بي محتواست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد . واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست.

انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !!

به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد .

ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد . ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم . بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ، چنان كه شجاعت گفتن را !

اما ما چه كرديم ؟!

از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !!

خواستيم متهمي پيدا كنيم . زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل « مظنونيني هميشگي » درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود ! بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان وعشق را كرديم پيرهن عثمان و دلمان ، علي وار ، دردمند از خيانت همه عمروعاص هاي فريبنده عقل ، سر در چاه تنهايي خويش گريه هاي شبانه اش را ديگر بار و ديگر بار آغازيد .

نازنين روزهاي خوش علاقه !

تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !!

آرزوي ديروز فراموش ناشدني !

تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس !

مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !!

شاهدخت قصر غزلها و نامه هاي عاشقانه ام !

غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام !

ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود ….

ببين ترانه يغما (1) چقدر زيباست :

گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم

تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم

چه ترانه بي اثر بود ، مث مشت زدن به ديوار

اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار !

من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي

صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي … اگه تو ترانه بودي … اگه تو بهانه بودي …

اما ما نخواستيم ترانه هم  بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم !

بانوي منطقي ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!

تا بعد….

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

ای کاش می توانستم

 

ای کاش می توانستم نشان دهم،         I wish l could make you.

که تا کجا دوستت دارم.             derstand how l love you

همیشه در جستجو هستم،        l am always seeking but

اما نمیتوانم راهی بیابم...          cannot find a way….

به آن آنی در تو عاشقم،             l love in you a something

که تنها خود کاشف آنم        that only have descovered

آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد،          the you_ which is beyond the

و تحسین می کند.         you of the world that is

آنی که تنها وتنها از آن من است.          admired and known by others

آنی که هرگز رنگ نمی بازد،         a you which is eapecially mine

وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم.        hich cannot ever

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

تقدیم یه شما

تقدیم یه شما که به وبلاگ من آمدی قدم رنجه کردی

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما ، که عاشق ترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به پایت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشق ترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری


+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

خوب رویان

 


Heart GlassesHeart GlassesHeart GlassesHeart GlassesHeart GlassesHeart Glasses


خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتندزگل پیکرشان

سنگی اندر گلشان  بود همان شد دلشان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

مقایسه عشق

اين دو يکی نيست...اشتباه نشود!

عشق همان دوست داشتن نيست

عشق رويائی است و دوست داشتن دنيائی

دوست داشتن با عشق مقايسه نمی شود که اگر بشود

از بين خواهد رفت

عشق خلقت خداست و دوست داشتن

خلقت عقل و دل انسان...

عشق همچون خدا يکی است و برای هر انسان

می تواند به تعداد انسانهای ديگر باشد

جدائی برای عشق مرگ است در حالی که

دوست داشتن می تواند برای مصلحت ديگری جدائی را تصميم بگيرد

عشق روحانی است ولی دوست داشتن جسمانی

جسم ميميرد ولی روح جاودانه است

کسی نمی تواند عشق را کنترل کند چرا که در عشق عقلی نيست

عشق را معنی کردن گناه است چرا که در لغات ناچيز زبان نمی گنجد

معنی کردن آن برابر با محدود کردن آن است

ولی دوست داشتن محتاج معنی کردن آن است

دوست داشتن با دل انسان است ولی عشق با جان....

عشق غرور را از انسان می زدايد ولی دوست داشتن با غرور

رشد میکند

عشق از نظر خدا پاک است

و دوست داشتن از نظر انسان...

خدا عشق است و انسان دوست داشتن...

بدرستی که خدا برتر از انسان است....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

اشک

بعد از اين به همه عشق جهان ميخندم

به هوس بازي اين بي خبران ميخندم

من از ان روز كه دلدارم رفت به غم و شادي عشق دگران ميخندم

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته است به ان ميخندم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

عشق

هميشه خسته از روزاي برفي



عشق پريشون شده ي دوحرفي



 



گفته بودم اگه دلت گرفته است



کنج دلم جا واسه ي دلت هست



 



شايد دلت خواست وپاهات نيومد



يا شايدم دلت باهات نيومد



 



هرچي که بود بزار که گفته باشم



هرجا که هست دلت منم باهاشم



 

رنگ غم و به شعر شادم زده



دشت پراز گلايل غم زده



 



دلم مي خواد خودت بياي ببيني



نبض منو قلب تو با هم زده



  



عشق گذشته از پل     دشت پر از گلايل



گم شده دو حرفي      خسته روز برفي



 



گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است



بيا که کنج قلبم جا واسه ي دلت هست



 




حالا که تقويم من زمستوناش زياده



تو کوچه هاي سردش هميشه برف و باده



 



بايد بياي ببينم بهار خنده هاتو



بيا بزار تموم شه روزاي برفي با تو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

خنده هام مال مردم ...

خنده هام مال مردم ... گريه هام مال خودم !!!

خوب بیاسایم...

اگه از من دوري، بدون هميشه تو فكرمي

اگه تو نباشي، بدون كه من هم نيستم

اگه با يك لبخندت، لبخند بزنم

اگه برات بميرم اينو بدون

دوستت دارم

نمي خوام بيشتر از اين از من دور بشي

نمي خوام صدات رونشنيده بخوابم

نمي خوام خوبيهاتواز ياد ببرم

نمي خوام تواين دنياي

بي وفايي تورو

از دست بدم

 

اينو بدون **دوستت دارم** براي هميشه

تو دنيا فقط تويي واسم تو رو قلبمه

بازم مي گم دوستت دارم

و هميشه تو قلبمی

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

شعر روز

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگا هت بگذار

تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد

و بداند که دل من با توست و همین نزدیکیست

شعرهای من

من شعرهایم را در دفتری انبار میکنم

من قصد پرواز بی بال میکنم


من تا آسمان پر میکشم

 فریاد میکنم ابری به جای بال پیدا میکنم


به جای باران دنیا را گریان میکنم

 آهسته بر زمین

 در دشتی سکنی میکنم


موج دری را بر قصه ها یم نجوا میکنم

من عشق را بر عالمیان معنا میکنم


میگویم ...........

و باز هم میگویم

 من فقط خدا را بر عشق پیوند میکنم

شعری از یاس ارغوانی

 

نظریادتون نره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

 

 

   
دوستتون دارم
 
 
 

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
 كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
 هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
 من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
 بادبادك ها به هوا خواهم برد
 گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
 مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
 آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
 نور خواهم خورد
 دوست خواهم داشت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

شعر

 

وقتی گریه می کنی دلم می گیرد

نمی دانی چقدر دوستت دارم

تو برایم حکم گل چراغ و آیینه را داری

وقتی گریه می کنی

تمام ستاره ها دلشان می گیرد

و گیسوی ماه در ذهن دریا پریشان می شود

گریه نکن

گریه نکن

فردا روز دیگری است...

اما آیا شما هم اینطور فکر می کنید؟

به نظر شما هم فردا روز دیگری است ؟ روزی که با همه روزها فرق دارد؟ ای کاش می شد

 ما به دنیا نمی آمدیم و یا می شد هر وقت که اراده می کردیم می مردیم در آنصورت مطمئن

باشید من حتی یک روز هم آرزوی زنده ماندن را نمی کردم ... دلم گرفته است به وسعت

تمام تنهاییهایم و به وسعت تمام بدیهای زندگی >‌ ای کاش می شد من هم مثل شما دید قشنگی

نسبت به این زندگی داشتم ...

امیدوارم هرگز طوفان سنگین دل کشتی زندگیتان را در هم نشکند...

                                                                                 آمین

چه کسی می داند که چه دشوار شبی است


شب تنهایی من شب تنها ماندن شب تنها خواندن


و چه دشوار شبی است و چه دشوار شبی است


شب تنها رفتن


شب تنها رفتن...

 

 بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق

اينها چقدر فاصله دارند

تا رفيق حق با تو بود

 از غم غربت شكسته ام

 بگذار صادقانه بگويم

                              كه خسته ام

 ما ميرويم گر چه ز الطاف دوستان

 بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجرست

 از سادگيست بر كسي تكيه كرده ايم

 اينجا كه گرگ با سگ گله برادرست ...

در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند

من از خوش باوری اینجا محبت جست و جو کردم...

آری این منم اما چه سود؟

او که در من بود دیگر نیست نیست

می خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود آخر کیست کیست...

 

شبانه شعری چنین چگونه توان نوشت؟

تا هم از قلب من سخن بگوید هم از بازویم

شبانه شعری چنین چگونه توان نوشت؟

من آن خاکستر سردم که در من

شعله همه عصیان هاست

من آن دریای آرامم که در من

فریاد همه طوفان هاست

من آن سرداب تاریکم که در من

آتش همه ایمان هاست...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

سکوت فریاد هزاران درد  است

در وسعت بی انتهای دریا

و تو...

بی انتها ترین فریادی

که در سکوت من نشسته ای...

******************

افسانه حیات چیزی جز این دو نبود

یا مرگ آرزو

یا آرزوی مرگ...

********************

زبانم دیریست که در آرزوی ادای این جمله بغض کرده

کاش گفتن "دوستت دارم"" آنقدر سخت نبود...

**************************

مهم فاصله نیست

مهم برداشتن قدم اول است

اگر فاصله ها را با عشق اندازه بگیری

هیچ کس دور نیست

حتی من...

 مراقب باش..

مراقب افكارت باش، چون افكارت ، گفتارت را ميسازد. مراقب گفتارت

 باش، چون گفتارت، اعمالت را ميسازد. مراقت اعمالت باش، چون

اعمالت، عادت هايت را ميسازد. مراقت عادت هايت باش، چون

عادت هايت ، شخصيتت را ميسازد. مراقب شخصيتت باش، چون

شخصيتت، سرنوشتت را ميسازد

                                                                   نظر بدیننظر یادت نره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

دور از من

دور از منی و ديدن رخسار تو يک دم

همواره بود در سر من هر شب و هر روز

 

ترسم که تو را بينم و اين اشک پياپی

رسوا کند اين حال دل و سر درونسوز

 

گر اشک نريزم چه کنم زردی رويم

گويد به تو آن راز دل خامش و سردم

 

گر روی کنم سرخ به سرخاب چه حاصل

کين لرزش لب فاش کند آنهمه دردم

 

گر لرزش لب را بنهم در پس دستم

با لرزش دستم چه کنم ماه شب افروز؟

 

گر دست به دامان ببرم باز چه چاره؟

با اين طپش دل چه کنم يار دل افروز؟

 

... ای عشق! همان به که تو را باز نبينم

چون ديدن رويت نشود چاره دردم

 

بايد که به تنهايی خود باز بسازم

با ياد تو از ياد برم خلوت سردم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  | 

نگرانی


سلام این متنها را از گوشه و کنار جمع کردیم تا داخل وبلاگ بنویسیم.

 

نگرانی هرگزاندوه فردا را از بین نمیبرد,فقط شادی امروزرا از بین میبرد.

 

کامل بودن لازمه عشق نیست ولی صداقت لازمه عشق است.

 

درعالم دو چیزازهمه زیباترند اسمانی پر ستاره و وجدانی اسوده.

 

با قلبت احساس کن اما با قلبت فکر نکن.

 

انچه محدود کننده وسرکوب کننده است عشق نیست.بلکه عشق ازاد کننده است.

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست.گقتم که کمی صبرکن گوش به من کن گفتی که دگر حوصله ای نیست.گفتی کمی فکر خودت باش گفتم که جزءعشق تودگر معشوقه ای نیست .

رفتی

 به سلامت خدا پشت پناهت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست.  

 

درزندگی نباید دو نفررا ازدست داد یکی که خیلی تورا دوست دارد چون

شاید دیگر کسی پیدا نشد که تو را دوست داشته باشد .

دومی کسی که تو خیلی دوستش داری چون ممکنه کسی پیدا نشه که اینقدر دوستش داشته باشی.

 

 من خراب دل خویشم نه خراب کس دیگر

                             این منم این که گشوده است به من تیغه خنجر

ای دشمن من خسته از این جنگ گریزم

                                       هیچ شدم خسته ازمن خسته بگذر

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط امین  |